تعطیلات ادامه دارد

تابستون اون طور که فکر میکردیم سخت نمیگذره.
خوشبختانه چندتا برنامه پیدا کردم که از طرف شهرداری! اینجا برگزار میشه و هر روز هم هست
دیگه صبح تا ظهرمون اونجاییم.
بعدش هم یه دوچرخه سواری...
یه بازی ماریو...
کتاب و...همینجوری میگذره تا شب میشه.
به عنوان یه مامان نمونه بالاخره تصمیم گرفتم جدیت به خرج بدم و خوابش رو تنظیم کنم.
الان دیگه دو هفته ای هست که شبها ساعت 8 میریم تو رختخواب!
البته تقریبا هر دو سه شب یه بار گریه میکنه و اصرار که هوا هنوز روشنه و نباید تا آسمون سیاه نشده بخوابه
ولی خب بدک نبوده وضعیت و تقریبا دیگه در بدترین حالت ساعت 9 خوابه!
البته خب خستگی کلاس شنا و کمپ هایی که میریم خیلی موثره
ولی اگه مجبورش نکنم و مقاومت نکنم در برابر گریه هاش تا ساعت 11 راحت بیدار میمونه.
تقریبا چهل روز دیگه مدرسه ها اینجا باز میشه و باید به فکر آماده شدن برای مدرسه باشیم.
خیلی هم مشتاق تولدشه!
هر روز میپرسه که چند بار دیگه بخوابم تولدم میشه
جالب اینجاست که قول چیزی رو بهش ندادم وگرنه دیگه زندگی برام نمیذاشت
تیستو 33 سالشه،10 سال از ازدواجش میگذره،مهندسه، یه نی نی داره به نام کورش و این زندگی کورش و تیستوست که میگذره با هم و برای همه می نویسند!