جهت فرار از زمستان زودرس و برای اینکه کم کم و نرم نرم بدنمون به اون زمستان 

طولانی عادت کنه...اومدیم ایران!

از آخر آبان تا اواسط دی ماه اینجاییم.

دو سه باری دوستان رو دیدیم. دوستان شهریوری و مردادی رو تو کیدزکلاب و بعضی دوستان رو تو خونه.

ولی خداییش فهمیدم چرا هرکی میاد دیگه میره پشت سرش رو نگاه نمیکنه!

بس که بچه اذیت میکنه.

بس که آدم یادش میاد از چه چیزهایی فرار کرده!

مسایل اجتماعی رو کاری ندارم اصلا هنوز هم میشه تو این اجتماع با همه مسایلش راحت زندگی کرد.

اما...

هشت ماهی که با کورش تنها بودم با هم سر یه سری مسایل کنار اومدیم

و حالا همه اون مسایل ریست! شد!! باید از اول شروع کنیم ماجرا رو.


البته بماند که دارم سعی میکنم که ریلکس بگذرونم. به مامانها هم گفتم من کورش رو به خاطر شما

آوردم. هربلایی سرشون میاره و هر کاری ازشون میکشه اصلا دخالتی نمیکنم.

حتی باهاش بازی نمیکنم. 

ولی جاتون خالی...این هم نمیذاره بشینن! یک ثانیه دست از بازی میکشن

شروع میکنه به غر زدن که بریم مامان! خونه این مامان باشیم میگه بریم خونه اون مامان

اونجا باشیم میگه بریم اینور!!! 

خلاصه فعلا تهران رو مثل طرح زوج و فرد شرق و غرب میکنیم! 

نه که عشق اتوبان همت رو داشتم! هی از اینورش به اونور از اونورش به اینور!