تا سه سالگی چیزی نمونده
دو سال و یازده ماهه شدی به طوریکه:
۱- تازه تازه یاد نی نی بودنت افتادی،
هر روز ده دفعه ای برنامه این رو داریم که تو فقط اَ..دَ...دَ...دَ میکنی
و من باید برات مثلا شیر بیارم و تو نمیتونی حرف بزنی!
باید بگیرمت مثلا رو دوتا دستام و تکون تکونت بدم و الکی بخوابی!...
۲- آرمان و امیرعلی شدن فکر و ذکرت،
هر روز صبح فقط ماشینها یا خوراکیهای رو برمیداری می بری مهد
که میدونی آرمان هم داره یا مَلی (همون امیرعلی) هم داره...
۳- با وجودیکه خیلی وقته دیگه آویزونم نیستی وقتی بیرون میریم
ولی باز تجربه هفته پیش تو تولد دسته جمعی با دوستان مردادیت
نشون داد که هنوز از زمینهای بازی سربسته بدت میاد و مدتها به من میچسبی
۴- پوشک رو دیگه گذاشتی کنار و اصلا سخت نبود.
من هم هیچ سخت نگرفتم.
۵- عشقت شده شمال.
خدا نکنه بفهمی کسی رفته شمال اون موقع تا وقتی اون شخص برنگرده
و تو خونه اش تو تهران نبینیش مصیبت داریم
مخصوصا از نوع مامان لیلیش...
۶- و اینکه اول هفته خبرهایی دریافت کردیم که هم خیلی خوشحالمون کرد
هم یه کم برنامه هامون ریخت به هم.
ولی همه اش به خاطر خودته.
تیستو 33 سالشه،10 سال از ازدواجش میگذره،مهندسه، یه نی نی داره به نام کورش و این زندگی کورش و تیستوست که میگذره با هم و برای همه می نویسند!