ما کجاییم همین جا

تو همین شهر شلوغ و آلوده و پر از گرد و غبار...

سرم یه مدت بود شلوغ بود و یه جورایی هست.

ولی کورش به شرایط من کاری نداره

همین طور روز به روز بزرگتر و دلنشین تر و جیگر تر میشه!

۱- هنوز پوشک می پوشیم البته نه همیشه

فقط زمانهایی که خودش میخواد.

کلا نمیدونم چرا ولی مخالف اینم که میگن آی شروع کردی این پروژه رو

زودتر تموم کن وگرنه ال میشه و بل میشه.

از تعطیلات ارتح-ال-یدی شروع کردیم اوایل از دستش در میرفت

ولی الان دقیقا یه هفته است که بی هیچ سوتی ای شورت میپوشه

ولی گاهی هم دلش میخواد مثل شبها میگه پوشکم رو بپوشون.

من هم اجبارش نمیکنم چون میدونم که خیلی مغروره

یه بار یه قطره کوچولو تو لباسش خرابکاری کرده بود و زود فهمیده بود

تا دو روز اصرار میکرد که پوشک بپوشون شورتم خیس نشه!

من هم نمیخوام با غرورش بازی کنم...

۲- مسلما گفتمانش هی داره بهتر میشه.

ولی هنوز کلمات زیادی هست که اشتباه تلفظ میکنه و من حال میکنم

با این وضعیت... هنوز خداحافظ براش "خدادز" هست.

هنوز "زمین " براش "زنیم" هست

هنوز همه "ک"ها "ق" ها ، گاهی "ف"ها رو "خ" تلفظ میکنه

مثلا اختادم! ، اتاخم ...

ولی مثلا دیروز جمله ای گفت که فکم اومد پایین رسما!!

دراز کشیده بودم بهم گفت بیا دنبال بازی...

گفتم نمیتونم مامان نا ندارم...گفت ولی من دارم

گفتم چی ؟ انتظار داشتم بگه نا!!! ولی برگشت گفت "جون"!!

۳- وای فقط از اینکه مثل ما که تو بچگیمون زیادی محتاط بودیم و

عاقلانه رفتار میکردیم بدم میاد...

شیطونی میکنه ولی نه شیطنتهایی که احتمال آسیب دیدن توش باشه.

امکان نداره یه جا براش یه اتفاق بیفته و دفعه بعد حواسش نباشه باز.

یا مثلا دیروز رفته بود تو اتاقش...به بابای من که داشت به خاطر درخواست

کورش با چاییش میرفت تو اتاق میگفت:

بابا تبتل (توکل) بدو نکن چاییت میریزه!!!!

۴-شبها سعی میکنیم دعواهامون برای خواب ساعتش رو بکشیم جلوتر

تا حداقل تا ساعت ۱۰ و نیم خوابش ببره!

عملا پروژه خواب از ساعت ۹ دیگه شروع میشه!

۵- علاقه عجیبی به بعضی کارتونها داره.

من نمیدونم این روانشناسها و غیره میگن آی یه ربع بیشتر بچه تلویزیون نبینه

امکان پذیر هست یا نه!!!!

این کار فقط از طریق جانفشانی های ما میتونه حاصل بشه اون هم نه اینکه

به یه ربع کاهش پیدا کنه!!! دیگه نهایت ۱ ساعت از وقتی که خونه هستیم.

۶- هیچ علاقه ای به اموزش زبان انگلیسی هنوز نداره!

هرچی مثلا رنگها رو باهاش موقع بازی میگم باز آخرش میگه

نه این قرمزهههههههههههه!!! من هم کاریش ندارم دیگه.

۷- یکی از بازیهای هر روزه مون ماشین بازیه. به این طریق که

۴۰-۵۰تا از این ماشین کوچیکها داره. یکی باید بشینه این سر اتاق

اون یکی اون سر...

یکی یکی از جعبه دربیاره بفرستدشون سمت من...من باید نگه دارمشون

بچینم به ترتیب (البته نحوه چیدنشون تحت نظارت ایشون انجام میشه

به این ترتیب که ماشینهای تقریبا مشابه و یک جنس دوست هم محسوب میشن

و باید کنار هم گذاشته بشن!)

بعد که تموم شد

بنده دوباره تک تک اینها رو بفرستم برای ایشون در اون سر اتاق