|
ماماني هرچي قرص خورد و يه كاراي ديگه كرد،
حالش خوب نشد.
همچنان تا ميخواست بشينه دادش ميرفت هوا
ديگه اون روزي كه بابايي هم رفته بود مسافرت،
مامان بزرگ زنگ زد به ماماني كه پاشو بيا بيمارستان
يه دكتري اينجاست به اون هم نشون بديم ببينيم چي ميگه
ماماني اولش ميخواست بگه بعدازظهر بابايي كه اومد ميام،
ديگه مامان بزرگ گفت من الان صحبت كردم آقاي دكتره تا ساعت ۱۲ هستش
ماماني رفت بيمارستان.
مامان بزرگ هم گولش زد گفت هيچي نيست فقط مي بيندت!
ولي آقاي دكتره كه ديد گفت اين بايد عمل بشه
همينجوري خوب نميشه!
تا ماماني بفهمه بهش از اون لباس آبيها داده بودن پوشيده بود
و رو تخت خوابونده بودنش!
اين آقاي دكتره اصلا نميفهميد من تو شيكم ماماني هستم،
هي به ماماني ميگفت بخواب رو شكمت
ماماني هم گفت نميشه آخه....گل پسرم له ميشه
هيچي ديگه ماماني يه وري خوابيده بود
و هي به من ميگفت هيچي نيست پسرم الان تموم ميشه!
اين آقاي دكتره اومد بالا سرمون البته يه عالمه ديگه هم از اين دكتر كوچولوها بودن ها!
بعدش دكتره هي گفت كه ميخواد چيكار كنه و
من و ماماني هم هي ترسيديم!
مثلا اومد گفت به ماماني تحمل درد داري؟
ماماني هم گفت خب آره...
بعدش اومد گفت حالا ميخوام بهت يه آمپول بزنم يه كم درد داره!
من كه خودم رو سريع جمع كردم يه گوشه كه يه موقع آمپولش نره تو بدن من
ولي خيلي درد داشت آمپولش و ماماني كلي گريه اش گرفت!
بعد يه خانم مهربونه اومد دست ماماني رو گرفت گفت گريه نكنه!
ماماني هم البته گريه نميكرد كه فقط هي ميگفت اوف...
بعدش هم نيم ساعت بعدش كارش تموم شد و آقاي دكتره گفت ميتونيد بريد خونه تون!
تازشم گفت ماماني لازم نيست استراحت كنه،
ميتونه همه كاراش رو خودش انجام بده!
ولي...
تا خونه كه كلي عذاب كشيديم از دست چاله چوله هاي خيابون،
بعدش هم تا دو سه روز طفلكي ماماني نه ميتونست بشينه ،
نه ميتونست خوب راه بره.
از بس هم خوابيده بود همه پاهاش درد ميكرد!
من نميدونم اين آقاي دكتره از كجا ميگفت ماماني ميتونه همه كاراش رو بكنه؟
تازشم يه چيزي بگم؟
من انقده پسر خوبي شده بودم اين چند روزه،
زياد ماماني رو لگد نميزدم و اذيت نميكردم كه ناراحت نشه
البته به شما ميگم چرا شلوغ نميكردم،
به ماماني نگيدها
چون ميترسيدم من رو هم ببرن دكتر اووووفم كنه 
ماماني از همه دوستاش كه اومدن حالش رو پرسيدن تشكر ميكنه
مياييم با هم ديگه به همه تون سر ميزنيم
|