Daisypath - Personal pictureDaisypath Happy Birthday tickers تیستو مامان شده

تیستو مامان شده

خاطرات مسافر از راه رسیده

خوشبختانه تو سال گذشته کورش مدرسه و مرکزی رو که برای قبل و بعد مدرسه میرفت خیلی دوست داشت

به طوریکه واقعا مشکلی از اینکه صبحی بیدار بشه و بگه نمیخوام برم نداشتیم.

تازه پیش میومد روزهایی که دلش میخواست صبح زود اونجا باشه

و اگه دیرتر از ساعت 7 صبح میرفتیم کلی ناراحت میشد!

تنها باری که صبح به دروغ گفت که دلش درد میکنه و نمیخواد بره مدرسه

روزی بود که قرار بود با همون مرکز برن به قول ما گردش علمی و به قول خودشون field trip

چون کلا بیشتر گردشها جنبه تفریحی داشت.

هنوز دلیل اینکه از گردش علمی بدش میاد رو کشف نتونستم بکنم!

به همین ترتیب اولین سال تحصیلی اجباری که البته پیش دبستانی محسوب میشد گذشت.

از اونجایی که من هنوز امید به کاریابیم بالاست و 

البته از اونجایی که نگهداری کورش در خانه و البته سرگرم کردن او کاری بس سخت و غیرممکن می باشد

برای تابستون کمپهای تابستانی ثبت نامش کردم 

اولش براش سخته ولی خیلی همین با افراد مختلف بودن باعث شده قوی تر بشه.

 

پ.ن. نمیدونم اصلا چرا نوشتم . حتی طنزدونیم خشک شده بود امشب!!!

+ نوشته شده درسه شنبه دهم تیر 1393ساعت 9:51 توسط تیستو و شازده |


واقعا؟؟؟

 وقتی کامنت مامان شنتیا رو خوندم باورم نمیشد که از کریسمس به اینور ننوشتم.

این نشون میده که وبلاگی رو هم نخوندم

اما چرا؟؟نمیدونم

این مدتی که تو خونه موندم باعث شد خیلی تنبلی کنم

تنها سایتهای اینترنتی که میرفتم فیس بوک بود و ایمیلهام رو چک میکردم.

نه سایت خبری! نه سایت علمی! نه وبلاگی!

تو خونه نشستن درد بدیه که خدا دچارتون نکنه.

وقتی آدم از خونه میره بیرون یه هدفی داره با همون هدف میخوابه و بیدار میشه.

تازگیها یه کار پارت تایم شروع کردم باشد که زندگیم یه کم سر و سامون بگیره!

تمام این مدتی که غایب بودیم

پسرک بدو بدو در حال بزرگ شدن بود

تند تند در حال پیشرفت تو مکالمه زبان انگلیسی

تند تند در حال یاد گیری مطالب جدید و ارائه اونها به ما

جمله امروزش که دو سه بار مجبور شد تکرار کنه تا من بفهمم این بود:

Mom...Dandelions kill the grass!!!!

دندلایون (که من البته همیشه دندلیون میخوندم امروز تلفظ صحیحش رو یاد گرفتم از ایشون) همون گلهای زرد رنگه که تو چمنها در میاد.

بله من امروز یاد گرفتم که این گیاه چقدر واسه چمن مضره!!!

درسته این بچه ها دارن یه همچین مطالبی یاد میگیرن.

هفته پیش به مناسبت شروع بهار ...

(باورتون میشه  ؟ اینجا تازه یه هفته است بهار اومده...یه هفته است که برف نباریده)

رفته بودیم یه مزرعه ای تا بچه ها بتونن بچه های حیوونات رو ببینن

و من به عنوان یه مادر فداکار به صورت داوطلبانه رفته بودم کمک 

و این کمک به این معنی بود که :

- بوی عجیب مزرعه رو تحمل کنم (وقتی که بچه های گروه من میخواستن مدتهای مدید رو تو اتاقک مخصوص جوجه ها بگذرونن و تو چه دانی که بوی جوجه تو فضای بسته یعنی چه!!!!)

- با بزغاله ها کلنجار برم و مانع خروجشون از دروازه ها بشم وقتی بچه ها باز میذاشتنشون!!!

- حتی کلی بچه خوک و بزغاله و گوساله و... رو در آغوش بگیرم.

بله مادری امر خطیری است!!!!

ولی بقیه زندگی خوب میگذره.

کماکان با وجود مبارزات کورش مبنی بر اینکه هوا تاریک نشده داریم ساعت 8 میخوابیم.

کماکان ما مسواک میزنیم برای ایشون و البته که دوتا از دندونهای آسیای اصلی ته لثه ایشون در اومده!

 

برخلاف گذشته ها که مشکل داشتیم در پوشوندن لباس جدید ، اکنون باید با ایشون چونه بزنیم که لازم نیست

آدم هی لباس جدید بخره!! میشه همون لباسهای قدیمی رو تا وقتی کوچیک نشدن پوشید!!!!

 

دوست دارم عکس هم بذارم ولی الان از نیمه شب گذشته. همین چهارتا خط هم بسی بسیار زیاد بود برام.

+ نوشته شده درپنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393ساعت 10:39 توسط تیستو و شازده |


اینجا هم تعطیلات کریسمسش کم از تعطیلات عید ما نداره.

مدارس از 20 دسامبر تعطیل شد تا 6 ژانویه

خب بیکار شدیم و موندیم تو خونه دیگه!

راه گذروندن تعطیلات چیه؟؟؟

برای ما که شمال نداریم و جنوبمون هم مملکتیه که بهمون ویزا نمیده

باید بمونیم خونه و خدا رو شکر از بودن دوستانمون بهره ببریم.

از شب یلدا دیگه بساط رفت رو مهمون بازی

هر شب خونه یکی از دوستان جمع میشدیم یا اونا خونه ما.

به خاطر سرمای بیش از حد کار دیگه ای نمیشد کرد!

امسال دیگه انقدر تو مدرسه از اول دسامبر واسه کریسمس روز شماری کردن

دیدیم دیگه امکان مقابله با سنتا (همون بابا نوِیل ما) وجود نداره 

و الا و بلا باید یه درخت کریسمس اساسی علم کنیم تا سنتا یه جایی داشته باشه واسه

گذاشتن کادوها!!

خلاصه این مدت ما بودیم و مهمونیها و سنتا و کادوهای مختلف و لذت از تعطیلات.

داریم آماده می شیم تا دوشنبه برگردیم مدرسه.


تو این مدت اولین دندونمون هم پر کردیم!!

چشم پزشکی هم رفتیم.

یه دوره از آیس اسکیتینگ رو هم تموم کردیم!

+ نوشته شده درپنجشنبه دوازدهم دی 1392ساعت 7:39 توسط تیستو و شازده |



پارسال این موقعها من و کورش ایران بودیم و زمستون زودرس اینجا رو خیلی زیاد ندیدیم.

البته متاسفانه بدترین زمان برای ایران اومدن بود

اوج آلودگیهای هوای تهران و سختیهای مربوط به اون.

امسال موندیم اینور ببینیم این زمستون که میگن چه شکلیه!!

البته با توجه به اینکه کلا اینجا پاییز آنچنانی نداره و سریع میفته تو زمستون

تو نمیدونی بگی زمستون یا پاییز! 


از نظر تقسیم بندی تاریخی هنوز تو پاییزیم

ولی خب دو سه تا برف اساسی داشتیم و حالش رو بردیم.

تفریحاتمون بر اساس هشت ماه زمستون پایه ریزی میشه

بچه ها کلاس Ice skating باید برن و حتما اسکیت رو یاد بگیرن

من خودم هم تنبلی میکنم فعلا وگرنه بهتره برم.

همه اش دیگه خاله بازی میکنیم هر هفته خونه یکی دعوتیم



+ نوشته شده درسه شنبه پنجم آذر 1392ساعت 23:0 توسط تیستو و شازده |


مثل اینکه مدرسه بیش از حد سرمون رو گرم کرده به طرز باور نکردنی

خوبه اینجا مشق ندارن وگرنه واقعا من باید زندگی رو تعطیل میکردم

همین که هر شب به کاغذها و نامه هایی که از مدرسه میرسه سر و سامون میدم کلی وقتم میره!!!


روزهای گذشته که عالی بود با بودن مامان لعیا و بابا توکل 

هوا هم کلی باهامون همکاری کرد. فقط یه روز برف اومد 

اون هم نسبت به سال قبل کلی با تاخیر بود!! 


هر روزمون با صبح رفتن به مدرسه و عصر بازی کردن خستگی ناپذیر میگذره.

مدرسه رو هم به طرز عجیبی دوست داره حاضر نیست به هیچ عنوان غیبت کنه!!

هالوین امسال دیگه اون لطافت زرافه ای سال قبل رو نداشتیم و یه لباس خریدیم

به سبک transformers (کارتونش تو ایران چی ترجمه شده؟؟)

البته هوا خب سرد بود و مجبور شدیم روش شلوار گرم بپوشیم!!

البته با وجود نپوشیدن کاپشن شب که برگشتیم خونه کورش انقدر دویده بود که خیس عرق بود.

اون کیسه عزیز هم پر از شکلات و چیپسه و فکر کنم یه چندماهی نیازی به خریدن شکلات نیست!!!

انگلیسی حرف زدن کورش خیلی پیشرفت کرده به طوری که موقع بازی که کامل با خودش

انگلیسی حرف میزنه.

به امید بازگشت زودتر از اینها...فعلا

+ نوشته شده درشنبه یازدهم آبان 1392ساعت 19:47 توسط تیستو و شازده |


یکی از مسائلی که جدیدا برای کورش جالبه اینه که من خیلی چیزها رو میدونم!

چند نمونه:

1- در حال رفتن به مدرسه و در حال صحبت راجع به اتوبوس مدرسه 

(دو هفته اول موقع رفتن به مدرسه ، وسط راه پیاده میشدن و سوار یه اتوبوس دیگه میشدن 

به قول خودش سه تا school bus سوار میشد.)

- مامان میدونی دو تا school bus سوار میشیم دیگه!

+ آره دیگه سه تا لازم نیست سوار شید.

- تو از کجا میدونی!!؟

2- این هفته یه مسابقه دو خیریه بود که خب مدرسه بهمون گفته بود کی هست.

- مامان امروز با دوستام رفتیم بیرون مدرسه run  کردیم 

+ جدی تو هم رفتی Terry Fox run ؟

- تو از کجا میدونی terry fox بود؟؟

3- هوا باز خنک شده و لبهاش همه اش خشک میشه

ایشون هم همه اش با دندون میکنه!

سه شب پیش موقع خواب هی با دندون میکند.

بهش گفتم آب بخور دیگه نکنش . بعد هم شب بخیر گفتم بخوابه.

تو تاریکی هنوز داشت میکند و طبعا صداش رو من میشنیدم.

+ کورش مگه بهت نگفتم لبت رو نخور. بیارم چربش کنم؟

- نه...اصلا تو از کجا میدونی من دارم میکنم. اینجا که سیاهه نمی بینی!

4- آروم آروم پشت سر من اومده بود بالا رفته بود  تو اتاقش قایم شده بود

( یه کم هنوز از اینکه تو یه طبقه تنها بمونه میترسه نمیخواد هم به روش بیاره)

+ کورش مگه پایین کارتون نگاه نمیکردی چرا اومدی تو اتاقت!

- (با ناامیدی) تو اصلا از کجا میدونی من اومدم بالا؟؟


کاش میشد همیشه مامانا همه چی رو بدونن

کاش میشد بچه ها همینطور معصومانه به احساس ماماناشون اعتماد میکردن

کاش اینطور نمیشد که یه روز بچه انقدر بیشتر از ما بدونه که بودن ما در جمع دوستانش رو نپسنده.

کاش میشد قدم به قدم باهاشون پیش بریم.

از سبک موسیقی که یه نسل دوست داره 

تا نوع لباس پوشیدن 

تا اصطلاحات روزمره کاربردی بین بچه ها


+ نوشته شده دردوشنبه هشتم مهر 1392ساعت 19:39 توسط تیستو و شازده |


بعد از شروع مدرسه ها یکی از سخت ترین کارهای زندگیم رو باید هر روز انجام بدم

اون هم آماده کردن غذا برای پدر و پسر بدغذاست!!!

اغلب تو راه ازش میپرسم اسنک یا ناهارش رو خورده ؟ 

اون هم خیلی دقیق آمار میده مثلا:

carrots هام یکی مونده ، کراکرم زیرو (صفر) تا مونده

دیروز به قول خودش پلو کباب کره داده بودم و تو راه برگشت ازش پرسیدم:

- ناهارت رو کامل خوردی؟

+ نه! فقط 5 تا 

- خب چرا تموم نکردی؟

+ یه bite خوردم سیر شدم. خانوم بهم گفت 6 bite بخور ، من گفتم نه 4 bite

اون گفت اوکی 5 bite من هم قبول کردم!!!!

بله اینطوری شده که شازده 5 قاشق غذا خوردن!!!!


*محض اطلاع دوستان اینجا ماهانه یا سالانه باید مبلغی به مدرسه بدی

به عنوان noon supervision که غذا خوردن بچه ها رو نظارت کنن.

یعنی عملا همون ماهانه 25 دلار کمک کرده که کورش دیروز به جای

یه بایت...پنج بایت غذا بخوره!!!! D:

+ نوشته شده درچهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392ساعت 21:52 توسط تیستو و شازده |



مدرسه های اینجا اول سپتامبر باز میشه 

کورش هم امسال کیندر یا پیش دبستانی باید بره

که هر روز هست ولی 3 ساعت در روز.

البته تو یه موسسه ثبت نامش کردم که صبح میبرمش اونجا و اونها خودشون 

میبرن بچه ها رو مدرسه و برمیگردونن.

خیلی هم خوشبختانه دوست داره ماجرای رفتن و اتوبوس مدرسه سوار شدن رو.

الان یه هفته از مدرسه رفتنش میگذره و کلا خیلی خوشحاله.

بچه ها تو کیندر روی روخونی کار میکنن.

سال قبل کورش حروف رو کامل یاد گرفته و میتونه بنویسه.

امسال هم حروف رو باهاشون کار میکنن و همزمان روخونی رو.

مدرسه ها کتابخونه دارن و بچه ها رو مجبور میکنن هر هفته کتاب بیارن خونه و بخونن.

یکی دو سال اول خیلی روی نوشتن کلا کار نمیکنن یه جوری سیستم با ایران متفاوته

هیچ نوع دفتر و مدادی اصلا همراهشون نمیبرن مدرسه. خلاص!

+ نوشته شده دردوشنبه هجدهم شهریور 1392ساعت 1:14 توسط تیستو و شازده |


تولدت مبارک پسر شیرینم. 

خوشحالم که خوشحالی همیشه 

وقتی می بینم همینطوری در حال بازی با خودت یا دوستانت میخندی من هم لذت میبرم

خوشحالم که شرایط باعث شد یک سال و نیم گذشته رو به طور کامل باهات باشم.

و لحظه لحظه پیشرفت و موفقیتهات رو ببینم.

جشن تولدت هفته بعد خواهد بود با بسیاری از دوستانت

ببخش که دیگه انقدر جمعیت زیاد شد نتونستم دوستای مدرسه ات رو دعوت کنم

در حالی که قبل از دوستان ایرانی که داریم اسم چندتا از دوستان مدرسه ات رو همیشه برای

تولد میاری. شاید سالهای بعد که با اون یکی دوستانت بیشتر بودی 

دیگه تولد به سبک خودمون نگیرم و دوستانی رو که تو انتخاب میکنی دعوت کنم.

+ نوشته شده درسه شنبه پنجم شهریور 1392ساعت 6:28 توسط تیستو و شازده |


1- دارم سعی میکنم خرید ماشین به عنوان اسباب بازی رو از زندگیمون حذف کنم

این مساله باعث شده که تعداد زیادی گریه و اخم در فروشگاهها داشته باشیم

ولی خب حرف مامان! یکیه!!!

بماند که تولد امسالش رو هم باز تصمیم گرفته که مک کویینی باشه

مای بدبخت هم یه بار تا ته شهر رفتیم که یه قنادی ایرانی هست و کیکهاش خوشمزه است

تا ببینیم چطوری میپزه و قیمت و... چطوره که البته کیک مک کویینی نداشت

تازه من باید عکس پیدا کنم تو اینترنت و براش بفرستم!!! 


2- اون روز دارم برای یه کاری ازش عکس رسمی میگیرم که آپلود کنم

هی لبخند میزنه و ادا در میاره.

میگم مامان جان این عکس مهمه لبخند نزن.

میگه آخه نمیشه که بِبَخره (بالاخره) باید تو همه عکسها لبخند بزنم!!!!

آخرش هم بهترین عکسش این شد:


چون کارم عجله ای بود همین رو گذاشتم تازه بعدش دیدم که آقا دور دهنش هم شیرکاکائویی بود!!!

3- خونه مون رو جابجا کردیم حالا موندم مدرسه اش رو چیکار کنم.

مدارس هم تا آخرین هفته تابستون که هفته بعد باشه تعطیلن و هیچ کس نیست!!

مدرسه ای که به ادرس جدید میخوره مدرسه خیلی خوبیه خوشبختانه ولی از طرفی هم 

میگن چون مناطق زیادی رو پوشش میده احتمالا جا نداره! 

من هم نمیخوام حالا امسال بره مدرسه قبلی بعد سال بعد عوضش کنم!!! 

بدبختی ای داریم ها!


+ نوشته شده درپنجشنبه سی و یکم مرداد 1392ساعت 19:45 توسط تیستو و شازده |