تبليغاتX
Daisypath Happy Birthday tickers تیستو مامان شده

تیستو مامان شده

خاطرات مسافر از راه رسیده

پسرک کوچولوی ما که هنوز به بشقاب میگه بشباخ...یا به عقب میگه عبخ!! 

داره شروع میکنه به Good job!  گفتن و Let's go! گفتن.

الان دیگه پنجاه روز از اومدن ما به اینجا گذشته و دردسرهای اولیه رو پشت سر گذاشتیم.

اوایل که اومده بودیم کمی تغییرات و همچنین خونه مستقل نداشتن باعث شده بود

کورش ترسو و حساس بشه. به طوری که اگه تو اتاق بود و ما از اتاق خارج میشدیم به طور

وحشت زده ای دنبالمون میومد. 

اوایل به صحبت کردن پشت مونیتور کامپیوتر با خانواده عادت نداشت و اصلا جواب نمیداد

ولی خب خوشبختانه بعد از جابجا شدن به خونه ای که اجاره کردیم 

تمام اون مشکلات رفع شد و خیلی کمتر پیش میاد که اصرار داشته باشه حتما باهاش باشیم

از همون هفته اول رفتم دنبال مهدکودک که نه خیلی دور بشه از این شرایط و هم اینکه

بتونه سریعتر با بچه های همسنش باشه و زبان رو یاد بگیره تا عدم برقراری ارتباط کلافه اش نکنه.

ولی با کمال تعجب و تاسف همه مهدها به ما گفتند تا سپتامبر که شروع مدارس هست جا ندارند

و مجبور شدیم تو هر مهدی که به خونه مون میخورد اسمش رو تو رزرو بنویسیم.

تنها یه مهد امکان دو روز در هفته داشت که خب همون رو چسبیدیم و الان یه هفته ای میشه که یه روز 

در هفته میره...البته میریم دوتایی!

هوا هم بس عجیبه به طوری که دیروز ظهر که از مهد برمیگشتیم از شدت گرما و نور آفتاب لپهای کورش

سوخت و امروز صبح که بیدار شدیم....


باید عادت کنیم دیگه!

(هرکاری میکنم عکس رو کوچیک نمیکنه یه مرگیش هست بلاگفا!!)


+ نوشته شده دریکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 4:16 توسط تیستو و نی نی |


از ارسال قبلی باز هم مدت زیادی میگذره

ولی خب دلیل داشتیم...

سرم فوق العاده شلوغ بود

چون یه جابجایی بزرگ داشتیم.

تمام مدت سرم گرم جمع کردن وسایل خونه و در عین حال کارهای اداره بود

این وسطها یه نیم نگاهی هم به کورش مینداختم!!

شوخی بود کتکم نزنید!

خلاصه این شد که ما جل و پلاسمون رو جمع کردیم

و اومدیم جایی که انقدر ساعتش فرق کنه که

لحظه سال تحویل کورش سحر خیز خواب باشه

برای اینکه سال تحویلمون امسال هشت صبح نبود

یازده و ربع شب بود!

جایی که روز عید کورش به جای دیدن سبزه و گل بره یه جایی مثل این:


و برفففففففف بازی کنه!


آره درسته

ما دیگه پیش شما دوستان هموطن در ایران نیستیم

از این به بعد از یه کشور دیگه همراهتونیم.

دلمون براتون تنگ نمیشه چون خب تو همین سایتها می دیدیمتون دیگه!

بعد از این هم همینجا در خدمتتونیم.

البته دروغ گفتیم ...دلمون برای اونایی که میدیدیم حتی سالی یه بار خیلی تنگ میشه.

به امید اینکه بیشتر بتونیم بیاییم اینجا.


سال نو مبارک

+ نوشته شده درچهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 1:39 توسط تیستو و نی نی |


 

آرش كمانگير رو ميشناسيد؟؟ اين كورششونه!!!

اول زمستون چون تازه تره.بعد پاييز!! حالم خوش نيست اصلا شك نكنيد!

۱-كورش امسال دوبار دچار سرفه هاي خروسكي شده. دوميش اين پنجشنبه رخ داده.

طوري كه بچه ميترسيد سرفه كنه. نفسش بالا نميومد.

نتيجه گيري:هوا خيلي تميزه!

۲- هنوز همه چي رو چپ و چوله ميگه!

چون مهدش نزديكه گاهي كمربندش رو صبحها نمي بندم (فاصله در حد يه كوچه است)

ولي هرجاي ديگه كه ميخواهيم بريم ميگم چون ميريم اتوبان بايد كمربند ببندي.

ولي آقا هنوز به اتوبان ميگه ابوتان! (اتوبوس هم ابوتوس تلفظ ميشه)

ديشب موقع بيرون رفتن ميگه ميخواهيم بريم ابوتان.ميگم آره ميريم اتوبان!

ميگه ا؟؟من اشتباه گفتم .نميتونم بگم ابوتان! ميگم ابوتان!!!

خودش هم متوجه تكرار اشتباهش شد و زد زير خنده!

۳- شرايط خاصي رو تو خونه داريم سپري ميكنيم.

۴- امسال پاييزمون بدون سفر گذشت. هي...

فقط به خاطر اينكه خالي نباشه و يه آپديتي كرده باشم اومدم.

حرفي براي گفتن ندارم راستش.

 

+ نوشته شده درشنبه سوم دی 1390ساعت 15:53 توسط تیستو و نی نی |


تنبل خانومی که میگن بنده هستم!

الان هم اومدم وبلاگ خودم رو آپدیت کنم اشتباهی یوزر و پس وبلاگ کورش رو زدم!

دیگه موندم تو رودربایستی و گفتم یه پستی بذارم روزم شب شه!

خلاصه بذارید بگم از یه شازده پسر قربون دست و پای بلوریش برم!

 

۱- شازده ما که از یه ماه قبل تولدش دچار ترسهای کاذب زیادی میشد

الان انقدر شجاع شده که شب مامان و باباش میگیرن میخوابن ایشون

میشینن یا کارتون می بینن یا ماشین بازی میکنن. خیالی هم نیست!!

مامان و باباهه رو عشق است البته!!!!

۲- شازده پسری از ترس اینکه اسباب بازیهاش رو فرشته خانوم نبره

شبها قبل خواب همه شون رو از پذیرایی به اتاق خودشون انتقال میدن.

این فرشته همون فرشته مهربونه است که گاهی براش جایزه میاره

ولی خب گاهی هم وقتی میخواد بیاد جایزه بیاره می بینه پذیرایی شلوغه

و ماشینها ریخته زمین ...پاش میره روش دردش میگیره لج میکنه می بره اون اسباب بازی رو ...

(اگه میخواهید این روش رو اجرا کنید حتما حتما باید اولین اسباب بازی که میبرید

اسباب بازی ای باشه که بچه تازه دریافتش کرده و هنوز واسش عزیزه!!!)

البته بعدتر که بچه خوبی بود یه شب همون رو میاره ها فرشته هه!!!

۳- شازده طلا پسر بلا که یه زمانی با پوشیدن لباس نو و جدید مخالفت میکردن

الان فقط و فقط زمانی حاضر میشن لباس عوض کنن که لباس پیشنهادی

یه دست لباس جدید باشه!

۴- آق پسر ما...هر شب یه نیم ساعتی از ما با اصرار میخوان که ببریمشون

آنتالیا!!!!! نه که یه عکس ازشون رو دیوار داریم...دلشون میخواد دوباره برن خب!

تنها چیزی که نجاتمون داده این زلزله وان بود که بهش گفتیم مربوط به انتالیاست!!

۵- جدیدا هر چی میخوان از ما قول میگیرن که یه روزی بریم براشون از فروشگاه بخریم!

حالا چرا یه روزی؟؟ برای اینکه میدونن اگه همون لحظه بخوان بریم ما جوابی خواهیم داشت

مبنی بر اینکه الان دیره یا سرده یا .... ولی یه روزی رو دیگه نمیتونیم بزنیم زیرش!

۶- عاشق ابوتوس ، ابوتان گفتنشم!!!!

۷-خیلی نامرده...یعنی بعضی موقع مثلا تو ماشین باباش رو صدا میکنه

آقایون هم که خدا رو شکر بیشتر از یه کار همزمان نمیتونن انجام بدن

در نتیجه بنده از روی خیرخواهی که می بینم باباش جواب نمیده

برمیگردم میگم بله عزیزم چی میخوای؟؟؟

میگه با تو نبودم با بابا بودم!!!! یعنی تو زیرزمین بادبادک هوا کنم اینجوری ضایع نشم.

۸-یه زمانی صداش میکردم میگفت هان!

بهش گفتم بگی هان جواب نمیدم و باهات حرف نمیزنم.

الان باز گاهی میگه هان...بعد می بینه جواب نمیدم...

میگه بعلههههههه چی گفتی؟؟؟!!!!

۹- هنوز قد و بالاش مینیاتوریه....قد ۹۷ با وزن ۱۴.۳

+ نوشته شده دریکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 13:58 توسط تیستو و نی نی |


سه ساله شدي...

باز تا ديدي من كار دارم و دارم آماده ميشم واسه تولد

تب كردي...تبي كه تا به حال سابقه نداشت.

خلاصه مهم اينه كه حالا شدي يه شازده سه ساله

با كلي حرف جديد با كلي ايده جديد با كلي رفتار جديد...

+ نوشته شده دردوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 9:28 توسط تیستو و نی نی |


دو سال و یازده ماهه شدی به طوریکه:

۱- تازه تازه یاد نی نی بودنت افتادی،

هر روز ده دفعه ای برنامه این رو داریم که تو فقط اَ..دَ...دَ...دَ میکنی

و من باید برات مثلا شیر بیارم و تو نمیتونی حرف بزنی!

باید بگیرمت مثلا رو دوتا دستام و تکون تکونت بدم و الکی بخوابی!...

۲-  آرمان و امیرعلی شدن فکر و ذکرت،

هر روز صبح فقط ماشینها یا خوراکیهای رو برمیداری می بری مهد

که میدونی آرمان هم داره یا مَلی (همون امیرعلی) هم داره...

۳- با وجودیکه خیلی وقته دیگه آویزونم نیستی وقتی بیرون میریم

ولی باز تجربه هفته پیش تو تولد دسته جمعی با دوستان مردادیت

نشون داد که هنوز از زمینهای بازی سربسته بدت میاد و مدتها به من میچسبی

۴- پوشک رو دیگه گذاشتی کنار و اصلا سخت نبود.

من هم هیچ سخت نگرفتم.

۵- عشقت شده شمال.

خدا نکنه بفهمی کسی رفته شمال اون موقع تا وقتی اون شخص برنگرده

و تو خونه اش تو تهران نبینیش مصیبت داریم

مخصوصا از نوع مامان لیلیش...

۶- و اینکه اول هفته خبرهایی دریافت کردیم که هم خیلی خوشحالمون کرد

هم یه کم برنامه هامون ریخت به هم.

ولی همه اش به خاطر خودته.

 

+ نوشته شده درچهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 9:50 توسط تیستو و نی نی |


 

+ نوشته شده درچهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 16:7 توسط تیستو و نی نی |


ما کجاییم همین جا

تو همین شهر شلوغ و آلوده و پر از گرد و غبار...

سرم یه مدت بود شلوغ بود و یه جورایی هست.

ولی کورش به شرایط من کاری نداره

همین طور روز به روز بزرگتر و دلنشین تر و جیگر تر میشه!

۱- هنوز پوشک می پوشیم البته نه همیشه

فقط زمانهایی که خودش میخواد.

کلا نمیدونم چرا ولی مخالف اینم که میگن آی شروع کردی این پروژه رو

زودتر تموم کن وگرنه ال میشه و بل میشه.

از تعطیلات ارتح-ال-یدی شروع کردیم اوایل از دستش در میرفت

ولی الان دقیقا یه هفته است که بی هیچ سوتی ای شورت میپوشه

ولی گاهی هم دلش میخواد مثل شبها میگه پوشکم رو بپوشون.

من هم اجبارش نمیکنم چون میدونم که خیلی مغروره

یه بار یه قطره کوچولو تو لباسش خرابکاری کرده بود و زود فهمیده بود

تا دو روز اصرار میکرد که پوشک بپوشون شورتم خیس نشه!

من هم نمیخوام با غرورش بازی کنم...

۲- مسلما گفتمانش هی داره بهتر میشه.

ولی هنوز کلمات زیادی هست که اشتباه تلفظ میکنه و من حال میکنم

با این وضعیت... هنوز خداحافظ براش "خدادز" هست.

هنوز "زمین " براش "زنیم" هست

هنوز همه "ک"ها "ق" ها ، گاهی "ف"ها رو "خ" تلفظ میکنه

مثلا اختادم! ، اتاخم ...

ولی مثلا دیروز جمله ای گفت که فکم اومد پایین رسما!!

دراز کشیده بودم بهم گفت بیا دنبال بازی...

گفتم نمیتونم مامان نا ندارم...گفت ولی من دارم

گفتم چی ؟ انتظار داشتم بگه نا!!! ولی برگشت گفت "جون"!!

۳- وای فقط از اینکه مثل ما که تو بچگیمون زیادی محتاط بودیم و

عاقلانه رفتار میکردیم بدم میاد...

شیطونی میکنه ولی نه شیطنتهایی که احتمال آسیب دیدن توش باشه.

امکان نداره یه جا براش یه اتفاق بیفته و دفعه بعد حواسش نباشه باز.

یا مثلا دیروز رفته بود تو اتاقش...به بابای من که داشت به خاطر درخواست

کورش با چاییش میرفت تو اتاق میگفت:

بابا تبتل (توکل) بدو نکن چاییت میریزه!!!!

۴-شبها سعی میکنیم دعواهامون برای خواب ساعتش رو بکشیم جلوتر

تا حداقل تا ساعت ۱۰ و نیم خوابش ببره!

عملا پروژه خواب از ساعت ۹ دیگه شروع میشه!

۵- علاقه عجیبی به بعضی کارتونها داره.

من نمیدونم این روانشناسها و غیره میگن آی یه ربع بیشتر بچه تلویزیون نبینه

امکان پذیر هست یا نه!!!!

این کار فقط از طریق جانفشانی های ما میتونه حاصل بشه اون هم نه اینکه

به یه ربع کاهش پیدا کنه!!! دیگه نهایت ۱ ساعت از وقتی که خونه هستیم.

۶- هیچ علاقه ای به اموزش زبان انگلیسی هنوز نداره!

هرچی مثلا رنگها رو باهاش موقع بازی میگم باز آخرش میگه

نه این قرمزهههههههههههه!!! من هم کاریش ندارم دیگه.

۷- یکی از بازیهای هر روزه مون ماشین بازیه. به این طریق که

۴۰-۵۰تا از این ماشین کوچیکها داره. یکی باید بشینه این سر اتاق

اون یکی اون سر...

یکی یکی از جعبه دربیاره بفرستدشون سمت من...من باید نگه دارمشون

بچینم به ترتیب (البته نحوه چیدنشون تحت نظارت ایشون انجام میشه

به این ترتیب که ماشینهای تقریبا مشابه و یک جنس دوست هم محسوب میشن

و باید کنار هم گذاشته بشن!)

بعد که تموم شد

بنده دوباره تک تک اینها رو بفرستم برای ایشون در اون سر اتاق

+ نوشته شده دریکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 10:39 توسط تیستو و نی نی |


خب اينايي كه نوشتم بخشي از تجربيات من بود.

هركسي با ديد متفاوتي دنبال مهد كودك ميگرده و

اولويتهاي هر خانواده اي متفاوته...

ديدم بعضي دوستان رو كه حتي رفتن غذاي مهد رو خودشون تست كردن

يا دوستاني كه نورگير يا نورگير نبودن كلاس براشون مهم بوده(البته واقعا مهمه!!)

يا مادراني كه براشون مهم بوده كه مهد بچه شون اسم و رسم دار باشه

كلاسهاي مختلف خلاقيت و هنر و ...تو مهد برگزار بشه و...

به هرحال هركس هر نظري ميتونه داشته باشه.

ولي واقعيت اينه كه من با توجه به اينكه الان مي بينم اون استرس

كنكور و تيزهوشان و ...به بچه هاي كلاس اول ابتدايي هم رسيده

مي بينم كه مدارس ابتدايي يه ليست بلند بالا از انواع كتابهاي كمك آموزشي

ميذارن جلوي خانواده ها...

ترجيح ميدم بچه ام از الان استرس درس و مشق و آموزش نداشته باشه.

وقتي تو خانواده پدر و مادراني رو ديدم كه يه زماني فقط نقش

سرويس بچه ها رو براي رسوندنشون به كلاسهاي مختلف هنري و موسيقي و زبان داشتن

ولي حالا بچه شون كه به سن بالا رسيده نه از اون سازها چيزي يادشه

نه زبان انگليسيش خوبه...

ترجيح ميدم نه خودم رو اسير كنم نه بچه ام رو...درسته دنيا سرعت پيشرفتش رفته بالا

ولي اگه بچه بخواد و تواناييش رو داشته باشه با توجه به امكاناتي كه تو خونه براش فراهمه

ميتونه خودش رو به سرعت هماهنگ كنه.

پس الان سخت گيري آموزشي از نظر من تعطيل!!

اما چرا مهد جديد مورد پسند واقع شد؟!

گفتم كورش شايد يه هفته فقط گريه كرد صبح موقع جدا شدن از من

بعدش ديگه خداحافظي هم نميكنه!!!

عكس تخت مي بينه ميگه بخوابيم بريم مهدكودك جديد!

چندتا دليل براش ميتونم بيارم

۱-احتمالا مربي جديدش خيلي برخوردش آرومتر و ملايم تر بوده باهاش

هرچند ميگم مربيهاي قبليش هم واقعا مهربون بودن

به طوري كه با يكيشون انقدر وابستگي داشت كه بهش مامان مريم ميگفت

و اون مربي هم انقدر بهش وابستگي داشت كه وقتي قبل از عيد گفته بودم

ديگه نمياد مهد...روز آخر كه قرار بود خداحافظي كنه اون مربي نمونده بود

كه خداحافظي با كورش رو ببينه.

۲- يه مشكلش كتاب خوندن و شعر خوندن بود تو مهد قبلي

 ميدونم مربيش باهاش مشكل اين رو داشت كه وقتي همه

بچه ها مينشستن شعر ميخوندن اين پا ميشد راه ميرفت يا بازي ميكرد.

البته يه مطلبي هست... زماني وارد اين مهد شد كه ميتونه خوب حرف بزنه

شايد شعر خوندن و كتاب خوندن رو بيشتر دوست داره تا قبل

يعني مهد قبلي خاطرات بد ناتواني رو براش به وجود آورده بوده و از يادش نميرفته

آخه بچه ام تو غرور كاذب خفن دست كمي از مامان جون و خاله خانومش نداره!!

بعد هم كلا ساختار فكريش در مورد كتاب خوندن عوض شده.

۳- اون زمان كه وارد اون مهد شد تقريبا جزو كوچكترين بچه هاي كلاس بود

يعني احتمالا بقيه خيلي بهش زور ميگفتن و ...

باز همون غرور و ...

۴- اون مهد خب به خونه مون دور بود. صبحها با وجودي كه بيدار ميشد خيلي از

مواقع تو راه خوابش ميبرد. يا حتي گاهي به خاطر اين جاي پارك لعنتي و...مجبور

بودم حتما صبح زود بيدارش كنم يا تو خواب برش دارم ببرمش.

اين باعث ميشد يه كسالتي توش به وجود بياد

مهد جديد دوتا كوچه بيشتر فاصله نداره. عاشق اينه كه صبحها با هم دنبال بازي

كنيم و بريم مهد...وسط راه هم تك تك خاطرات افتادنهاش يا گير كردنهاش تو پله ها يا

چاله چوله و....رو برام تكرار كنه.

من هم چون بعدازظهر ها اغلب پدرش قراره بره دنبالش اصلا عجله اي به خرج نميدم

كه بخواهيم زود برسيم يا...

در نتيجه نهايت لذت رو از مسير ميبره.

۵- تو مهد جديد تعداد بچه ها تو كلاس خيلي كمترن.

۸ نفر بيشتر نيستن. در حالي كه تو مهد قبلي نزديك ۱۵ نفر بودن

همين ۷ نفر يعني ؛تنش بيشتر يعني رقابت بيشتر يعني...

شايد خيلي بچه هاي ديگه اين مطلب رو دوست داشتن ولي براي كورش

به خاطر خصوصيات اخلاقيش كه تا حدودي مثل بچگيهاي خودمه مورد پذيرش

نبود.

نه كه بگم از بودن با بچه هاي ديگه خوشش نمياد ولي از اينكه تنها هم بازي كنه

ناراحت نميشه از اينكه با بزرگترها باشه بدش نمياد از اينكه...

كمتر بودن بچه ها باعث ميشه مربي بهتر به تك تكشون برسه .

حتي اگه عنوان بشه كه دوتا مربي هستن براي بچه هاي بيشتر باز

مسلما تقسيم كار نميشه كه بين مربيها كه مثلا اين ۵ نفر با يكي باشه

۵ نفر ديگه با اون يكي مربي. ممكنه اين وسط يه بچه كاملا تو يه روز از توجه هردو مربي خارج

بشه...و اين براي بچه هاي امروزي كه همه تو خانواده ها به خاطر تك فرزند بودن غير قابل قبوله!

اين بود انشاي من!!!

اميدوارم همه تون تو پيدا كردن مهد مناسب احوالتون

پرستار مناسب روحياتتون

و...موفق باشيد.

+ نوشته شده درچهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 9:31 توسط تیستو و نی نی |


يعني ميخوام ثابت كنم خيلي زرنگ شدم

يادتونه گفته بودم ميخوام درباره مهد بنويسم

حالا اين شما و اين تجربه هاي مهدي ما...شايد يه كم طولاني بشه

پس حوصله داشته باشيد.

تا ۱۸ ماهگي كه شازده ما تو خونه بود و پرستار داشت

البته با شرايط ويژه !!

بعد از اون دقيقا فروردين سال قبل تصميم گرفتم بذارمش مهدكودك

از اونجايي كه خدا هميشه با تنبلاست!!

ما مونديم و سايه خودش اومد!!

بر اين اساس كه شركتمون رفته بود سمت خيابان شمس تبريزي تو ميرداماد

 و من هم طبعا از اونجايي كه اعتقاد داشتم كه مهد بايد نزديك محل كار

باشه تا هروقت لازم شد سريع آدم بتونه خودش رو برسونه به بچه

اون حوالي دنبالش ميگشتم.

زد و يكي از همكاران اطلاع داد  كه مهد كودكي كه بچه خودش ميرفته سمت خيابان جلفا

جابجا شده و دقيقا اومده تو كوچه اول خيابون نفت و عملا دو دقيقه تا شركت ما راه بود

خب اين شد كه با توجه به تعاريف اين دوستمون ما هم دنبال مهد كودك ديگه اي نرفتيم

و با چند بار بررسي و جستجو و خوندن كامنت بعضي مادران در سايتهاي مادرانه اي

كورش رو اونجا ثبت نام كرديم.

مهد دنياي رنگين

خب نميدونم از اولش خب يه ذره كورش بد ميرفت

يعني كلا حتي زماني كه پيش پرستارش هم ميبردم بد از من جدا ميشد.

ولي خب به مرور زمان عادت كرد و باهاشون جور شد.

انصافا دوتا مربي گروه نوپا هم مربيهاي مهربوني بودن

خب اين مهد انصافا همه چي داشت

از فضاي بازي مناسب تو حياط مهدكودك (كه يه خونه ويلايي بود)

تا فضاي بازي اي كه اين اواخر تو تراس فراهم ديده بودن.

(هرچند اشكالش اين بود كه هردو در زمستون قابل استفاده نبود)

از برنامه هاي مختلف مثل جشنها و عمو موسيقي و عكاس و...

كه الان تقريبا تو همه مهدها ديگه به طور همه گيري مد شده!

بماند كه مثلا كورش تو هيچ كدوم از عكسهاي فصلي كه عكاس اورده بودن

همكاري نكرده بود و يه دونه هم عكس نداشت!

ولي خب به طور دوره اي كورش بهانه گيري ميكرد و بد جدا ميشد صبحها و...

يه مقايسه ميكردم ميديدم واقعا بعدازظهرها حالش خوبه يعني اينطور نيست

كه تو مهد بهش بد گذشته باشه و دليلي براي بد اخلاقي صبحش پيدا نميكردم.

اما...

آخر سال كه افتادم دنبال پيدا كردن مهدكودك جديد به نكات تازه تري دست پيدا كردم.

اينا رو ميگم و بعد ميرسم به مهد جديد كه دل كورش رو برده.

۱- مدير مهد قبلي جز هزينه ماهانه هيچ هزينه ديگه اي مثل وسايل يا هزينه ساعت شيفت

و ...نميگرفت. و تا ساعت ۶ بچه ميتونست بمونه

و تقريبا هر روز هم نگيم هر دو سه روز يه بار يه بادكنكي كاردستي اي تاجي ...دست بچه ها بود.

اما تو اين يكي محل (سمت سعادت آباد محل كار جديدم) به تقريبا هر مهدي ميشد سر زدم

اما همه دقيقا تازه تو بهترين حالت يه ليست كامل براي وسايل ميدادن دستت يا

 يه هزينه اي ميگرفتن جداگانه! كه باز ليست ميدادن برام ارجح بود!

البته ناگفته نماند كه اون مهد قبلي هم وقتي پوشه كاركرد بچه ها رو ميداد دستت

يه پولي بابتش ميگرفت كه عملا همون هزينه وسايل مصرف شده شايد بيشترش هم ميشد!!!

ساعت كاريشون تا ماكسيمممم ۴ بود و بعد تازه درخواست شيفت كه ميكردم با منت

تا ساعت ۵ رو ميپذيرفتن و البته كه بايد يه مبلغي بابت اين نيم ساعت يا...ميپرداختم.

۲- يه چيز كه داشت ميرفت رو اعصابم اين بود كه اغلب انگار رنگ ديوارهاشون رو موش جويده بود

تو اتاقها كه ميرفتي خيلي اين موضوع به چشمم ميومد .

حتي مشهورترين مهدها مثل ثمره زندگي!

۳- من يه ۵شنبه رو گذاشتم يه ده تايي مهد سر زدم!!

نگيد تا ظهر كه بيشتر نيستن ۱۰ تا رو چطور رفتي؟!

ليست گرفتيم دستمون با همسرم و كورش.

يكي تعطيل بود ۵شنبه ها

يكي حتي راهمون نداد كه الا و بلا مدير مهد بايد باشه!

(گفتم آره حتما انقدر بد اخلاقه كه حتي ميترسن ارباب رجوع رو جواب بدن)

يكي تا از در اتاق مدير وارد ميشدي ميديدي كه نامرتبه ميفهميدي ديگه بقيه مهد

واقعا ديدن نداره!!!

يكي ...

خلاصه سر سه ساعت واقعا ۱۰ تا رو رفتيم و به همين راحتي هي از ليستمون خط

ميخوردن.

چون به نظرم مديري كه يه جانشين درست حسابي نداشته باشه

مشخص ميشه مهد رو چطور اداره ميكنه ديگه.

بماند كه خب يه سري مهدها مثل قندعسل تو اين منطقه رو با وجودي كه خيلي ازش

تعريف ميكنن سر نزدم چون حاضر به پرداخت چنين هزينه اي نبودم.

مهدهاي سمت شهرك رو هم نرفتم چون تو ترافيكهاي احمقانه صبح بلوار دريا و خوردين و پونك باختري

حاضر نبودم بمونم .

۳- با وجوديكه زبان انگليسي از اول برام اولويت داشت با توجه به برنامه هاي زندگيم

ولي با توجه به تجربه مهد قبلي و ديدن بعضي ديگه از مهدها و تجربه يكي دوتا از دوستانم

كه به خارج از كشور رفتن.

اين اولويت رو از مهد بچه ام حذف كردم. ترجيح دادم از روي كارتون ها يا سي دي هاي اريجينال

تو خونه و يا بعدها تو محيط انگليسي رو ياد بگيره تا توي اين مهدكودكها

زير دست اين مربيها كه حالا معلوم نيست از كدوم دانشگاه يه ليسانس زبان گرفتن

و با يه لهجه هاي ...

(به كساني كه ليسانس زبان دارن بي احترامي نشه. ولي واقعا به نظرم تو اين دانشگاهها

ماها هيچ كدوم درست و اصولي اون رشته رو آموزش نمي بينيم و تازه تو اين افراد هم به نظرم

اونايي كه خوب زرنگ بودن رفتن به روشهاي ديگه از اون مدركشون پول در ميارن ديگه لازم نيست براي

ماهي ۳۰۰تومان بيان تو مهد مربي زبان بشن!)

در نتيجه شو آف مهدهاي دو زبانه برام ديگه مهيج نبود!

۴- مهدهاي با ساختمانهاي جنوبي (يعني مهدي كه موقع وارد شدن وارد ساختمان ميشي

و حياط نمي بيني هم جالب نبود برام)

چون تو مهد قبليش هم كورش عادت داشت وقتي ميرفتم دنبالش يه ۱۰ دقيقه اي حداقل

تو حياط بازي كنه. حالا يا تاب و سرسره يا...

از طرفي وقتي حياط جلو دست باشه معلومه بيشتر بهش ميرسن.

۵- پلي روم وسيع و بزرگ (مثل مال ثمره زندگي) با وجودي كه ميدونستم

روزي خب بالاخره يه نيم ساعتي ميارن بازي ميكنن و خوبه و...

ولي چون برخورد بعضي مربيها با بچه ها رو ميديدم و خون به جيگر شدن

بچه ها...اينكه ببينن يه همچين امكاناتي هست و نميتونن استفاده اش كنن

هم برام مزيت بود هم نبود.

۶- غذا رو تو هيچ مهدي براي خودم معيار نكردم. چون كلا كورش بچه بدغذاييه.

ولي برام مهم بود و هست كه مربي بگه واقعا بچه هر روز چه بخشي از غذاش رو خورده

تا بدونم ميبرمش خونه بهش سريع غذا بدم يا اجازه بدم بره خودش بازي كنه

هروقت ديگه داشت غش ميكرد بياد!

اين يه سري معيارها بود.

تا آخرش بعد از رفت و آمدهاي شرح داده شده مهد الانش رو انتخاب كردم

مهدي كه نزديك خونه خودمونه و هيچ اسم و رسمي نداره و هرچي هم گوگلش

ميكني اطلاعات درست درموني پيدا نميكني ازش.

مهدي كه خب از نظر محلي شايد جاي تاپي تو اين منطقه محسوب نشه.

مهدي كه از پلي هاوس خيلي بزرگ با وسايل خيلي مدرن توش خبري نيست

مهدي كه مديرش يه خانومه كه با ظاهر يه معلم مدرسه مياد (مانتو و مقنعه)

و خيلي با آرامش و متين صحبت ميكنه و ميگه هم كه ما خب خيلي امكانات نداريم.

مهدي كه ادعاي دو زبانه بودن و ال و بل نداره ولي خب مثل همون مهد قبلي هفته اي دو سه جلسه اي

مربي زبان مياد تو كلاسشون.

مهدي كه درسته يه ليست داد دستمون براي خريد وسايل ولي در عين حال گفت ميتونيم هم ما تهيه كنيم يعني اجبار تو هيچي نبود.

ولي همين مهده كه دل كورش رو برده...

مهد كلبه اميد تو خيابون كوهستان .

حالا تو پست بعدي كه اميدوارم دير نشه ميگم چرا حالا كورش خوشش اومده.

 

 

+ نوشته شده درچهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 14:57 توسط تیستو و نی نی |